تحلیلی بر یک قاب از فیلم پنجره ی عقبی اثر آلفرد هیچکاک
Rear Window - 1954
لذت دید زدن
یادداشتی بر یک قاب از فیلم
پنجره ی عقبی اثر آلفرد هیچکاک
نوشته ی: وحید شفقی
Director: Alfred Hitchcock

دید زدن، همچون نگریستن به پرده ی سینما ست. این سینما چشمی دوباره
است. دیدن از دوربین و بدل گشتن چشم به دوربین و همچنین، به طور همزمان دوربین به
چشم، این زیرکی هیچکاک و نابهنگام کردن نماهای به هنگام اوست. اینجاست که باید به
این حرف لکان صحه گذاشت:
همزمان که می نگریم، نگریسته نیز می شویم. (شاید همچون
لحظه ی دیدن از سوراخ کلید در، در حالی که به عشقبازی والدین می نگریم - مواجهه ای
سخت و مکاشفه ای دردناک از هستی خود و آن دیگری بزرگ و شاید هم رقیب -، این لذت
نگریستن عشقبازی دیگری ست و تجلی اش در سرکوب ها و ناتوانی های خود و خصلت
اُدیپالی انسانی). و فالوسی که در برابر رقیب تحقیر شده و کوچک به نظر می آید.
گویی (گاهی و در یک نگاه) لذتی همزمان، و سادومازوخیسمی
(خود آزاری) در دیدن همبستری معشوقه ی خود با دیگری نهفته است و تنها آن موقع است
که ارضا به وقوع می پیوندد، (و شاید هم رهایی از سترونی - سترونی معنایی پارادوکس
دارد و یک معنای آن استیلیزه و عقیمی ست -) دیدن تصویر عریان معشوقه ی خود در
رختخواب و بغل دیگری، گویی این پارانوییایی ست (پارانویا را می توان به توهم و شک
وسواسی، ترجمه کرد) که می تواند همیشه همراه انسان باشد (عذابش بدهد و روحش را مثل
خوره در انزوا بخورد و بتراشد، همچون جوامعی با نگاه سنتی و سلطه گر مثل ما) و
برای تحقق این شک و تردید، باید انتظار کشید و با دوربین برای ثبتش کوشید، گویی
این از بیرون، و بیرون از رابطه نگریستن به همبستری ست، اما این خودِ همبستری ست،
همچون لذت نهفته در دید زدن و چشم چرانی کردن، که در اینجا شکلی رادیکال نیز به
خود می گیرد و به تمنایی برای انداختن معشوقه ی خود در بستر آن دیگری به منزله ی
رقیب عشقی و دارای فالوسی گنده تر می انجامد (لذتی سادماوزخیسمی - به طور همزمان
خود آزاری و دیگر آزاری)، تا شاید بتوان بدین گونه به لذت فالوس داشتن در نگاه
فالوس بودن دست یافت. جف (کاراکتر اصلی فیلم و با بازی زیبای جیمز استووارت) به
ساختمان روبرو و در واقع به ضمیر ناآگاه و ترس ها و پارانوییایِ خودش می نگرد.
و سینما اینگونه است، لذت نظربازی را به آدمی می آموزد و
رویاها و ایگوی خویشتن خود را به آدم یادآور می شود، می نشاند و نشان می دهد (اما
برای لحظاتی در آن سالن تاریک و سکوت رَحِم گونه اش که گاه با شدت همذات پنداری اش
می تواند نوید دروغین و نوستالژی برانگیز بازگشت باشد). و ساختمان روبرو همچون
تجلی پرده ی سینماست. این شوخ چشمی ست، و چشم چرانی ای زیبا. این لذت نگریستن را
به آدمی گوشزد می کند، لذتی که البته با درد و کنجکاوی و دیدن لحظه ی موعود و ارضا
و زوال دیگری و به خصوص دیگری بزرگ (مرید و مرادی، که این موضوع در فرهنگ سنتیِ
ایرانی ما نمودی بارز دارد. سلطه پذیری و با همان شدت سلطه گری) نیز همراه است، پس
در حین تمنا بودن و تمنا شدن و تمنا خواستن، (می تواند) تمتع و ژوئیسانس نیز باشد.
وارونگی جهان در پیش چشم و لنزهای دوربین و البته چند سویه و چندگانه نگریستن،
بزرگ نمایی و آگراندیسمان کردن و مهم تر از آن پرسش همیشگی، که واقعیت چیست(؟؟؟؟)
و آیا باید برای دستیابی به آن جستجویش کرد و اصلن چه چیزی را باید جستجو کرد و در
کجا؟؟؟. آیا آن چیزی است که با چشم می بینیم و ثبت می کنیم یا آن چیزی که از درون
لنز دوربین می نگریم و سعی در ثبت کردنش برای به خاطر سپردن و یاد (آوردن) هستیم و
داریم. این پارادوکسی ست (و در عین حال خط واصلی ست) میان جهانی که به آن مجازی و
ویرتوآل و پتانسیل و نهفته می گوییم با جهان درون و ناآگاه انسانی. این برهم
نهادگی سینما و ناآگاه درون انسانی ست. شکست مرز و زمان درون و برون و بر هم زدن آن
چیزی ست که می بینیم، تصور می کنیم و می خواهیم ببینیم. مخدوش کردن چیزی ست به اسم
واقعیت، و بدل کردن آن به پرسش. و ایجاد ساحتی چند معنایی و چند چشم اندازی.